تبليغاتX
از صبوری من

فقر تحلیل یا تعلیق انصاف

در پاسخ به بیانیۀ تحلیلی جمعی از روحانیون قم

  در میان انبوه خبرها و مطالب مربوط به رویدادهای پیش و پس انتخابات خرداد گذشته، دو روز پیش به مطلبی برخوردم که در سایت­های خبری گوناگون وابسته به جریان حاکم با عنوان « بیانیۀ مهم جمعی از استادان و فضلای حوزۀ علمیۀ قم» منتشر شده بود. عادتی به نوشتن در باب موضوعات روز ندارم؛ به ویژه در حوزۀ سیاست. اما این بار، به دو جهت، خود را انگیزه­مند یافتم که در ارتباط با این بیانیه چند سطری بنویسم: اول، برخورداری از عنوان « بیانیۀ تحلیلی» و البته بیان زیبا و مستدل نویسندگان آن، کمی به وجدم آورد که گویا در دکان سیاست طرفداران وضع موجود هنوز هم می­توان به جزداغ و درفش، چیزهای دیگری یافت. دوم سابقۀ آشنایی ام با برخی از افرادی که نامشان در ذیل بیانیه آمده و خاطره ای که از خوشفکری آنان در ذهن دارم، جسارتم بخشید تا مخاطبشان قرار دهم و از اعوجاج هایی که در این بیانیۀ تحلیلی کوتاه به چشم می­خورد، بی پرده با آنان سخن گویم. البته همۀ تلاشم را خواهم کرد تا در این پاسخ، تنها به متن بیانیه اکتفا کنم و این نکته را از ذهن دور سازم که همۀ امضاکنندگان نامه، بی هیچ استثنا، بیش و پیش از آنکه نام و نشان خود را در دل حوزه های علمیه یافته باشند، آن را مدیون احکام و مقاماتی هستند که در سال های اخیر از سوی مقام رهبری دریافت کرده اند.

 1. بیانیه با سخن از « قانون گرایی» و «قانون گریزی»آغاز می کند. این دو گانه ها، چه در حوزۀ مفاهیم و چه آنجا که به دو نیروی سیاسی رو در رو پرداخته می­شود، در کارند تا جامع نگری و رویکرد اعتدالی نویسندگان را به ذهن متبادر سازند. در همین راستا،  از «شيوه برخي مناظرات، كه پيشينه انقلاب و نظام را با ابهام و انكار مواجه مي‌ساخت» و « حوادث كوي دانشگاه، كهريزك و ...» یاد می شود كه به حيثيت و جايگاه نظام اسلامي صدمات جدي وارد كرد و پي‌گيري‌هاي قاطع قضايي را مي‌طلبد. این درخواست برای پیگیری قضایی، آنچنان که از بیانیه برمی آید، گویا از آن رو لازم است که جایگاه و حیثیت نظام اسلامی در خطر است، بیش از آنکه اساساً دغدغه ای در میان باشد برای جبران ستم ها و سبعیتی که در کار آمد تا به زعم برخی، همان نظام اسلامی حفظ شود.

 با پیگیری توصیۀ جماعت صادرکنندۀ بیانیه، احتمالاً و در خوش بینانه ترین حالت، دادگاهی برگزار خواهد شد از همان جنسی که در حادثۀ کوی دانشگاه برگزار شد و شاید، اگر دانشجویان به خودزنی متهم نشوند، در پی دهها جلسه، شاهد حکمی از همان دست خواهیم بود که برای آن سرباز مادرمرده صادر شد به جرم کرده یا ناکردۀ دزدیدن ماشین اصلاح( که همان زمان لطیفه ای رایج شد که راز محکومیت او نیز در ارتباط میان ماشین اصلاح و اصلاحات نهفته است).

 آقایان، کجا زندگی می کنند؟ رویدادها را با چه عینکی می بینند که هنوز با این حجم از انکار واقعیت ها مواجهیم؟ آیا با رویکردی تغافلی می­توان از تخاطب با دانشگاهیان و حوزویان سخن گفت؟ انگار نه انگار که دهها نفر کشته شدند، صدها و بلکه هزاران دستگیر شدند و میلیون ها معترض بودند. انگار نه انگار که آن اقرارهای تلویزیونی پخش شد و برخی تا می توانستند علیه خودشان پرونده سازی کردند!

به ذهن حضرات خطور نمی کند که چرا مثلاً آقای ابطحی در بیرون زندان چنان است و پس از یکی دو ماه اسارت چنین می شود؟ اگر قدرت استدلال است که صدا و سیمایتان را فرا می خواندید تا هر شب یک ساعتی در اختیار آن بازجو قرار دهد تا بقیۀ مردم هم متقاعد شوند و این گونه تغییر مرام و مسلک دهند. گرچه خاطرتان مکدر می شود اما بد نیست یکی از اسرای ماه های اخیر را ملاقات کنید تا بیانیۀ بعدیتان دست کم این تأثیر را در مخاطب نگذارد که گویی تنها مسئولیت انسانی خود را توجیه رفتار ارباب قدرت می دانید.

 از پیگیری قاطع قضایی سخن می گویید؟ کارگزار این پیگیری هم حکماً همانهایند که احکام روزنامه ها و فعالان سیاسی را در طول سال های گذشته صادر کرده اند! قاطعیتی که هیچ گاه گردی به دامن یکی از اصحاب قدرت نمی نشاند؛ باز هم حکایت آن سرباز مادرمرده است. من بدبین نیستم، کافی است به شکایت های صورت گرفته از آقایان جنتی و حسین شریعتمداری نظر کنید. 

نویسندگان بیانیه چنان وانمود می کنند که گویا این اولین باری است که با حوادثی چون کوی دانشگاه و کهریزک مواجهیم. در نظر من، آنان که در کهریزک جان و حیثیت افراد را هدف گرفتند و روح آنان را می خلیدند، آن جسارت را تا حدود زیادی در پرتوی نگاه ها و تحلیل هایی از این دست که شما ارائه کرده اید، یافته اند. در هر بار بر ملا شدن رویدادی از این دست، کسانی چون شما آن را رویدادی یگانه، و نه رویه ای پایدار و بیماری ای مزمن، قلمداد کردند و راه را بر ریشه یابی مسئله و حل آن بربستند. از همان فردای پیروزی انقلاب، کسانی میل خود به خشونت ورزی را نشان دادند و همیشه ناظران حتی خیرخواه ملت به بهانه ای از فریاد زدن بی عدالتی ها طفره رفتند. هنوز ماجرای قتل نویسندگان روشن نشده است. قصۀ شهرداران تهران هم آن قدر دور نیست. نتیجه چه شد؟ دادخواهی آنان به کجا انجامید؟ قلبم در سینه سنگینی می کند وقتی به یاد می روم حکایت زندانیان مظلوم ملی مذهبی، و این گفتۀ هاله سحابی را، در روزگاری که پدرش در بند بود، که پدرم در آخرین ملاقات مرا نشناخت. برادران، با ارائۀ این تحلیل ها قبای شما هم آلوده می شود؛ یادتان نرود.

 2. در ادامه آورده اید: «... پس از انتخابات، كشور با قانون‌گريزي ساختاري مواجه شد و آن، قانون‌شكني مغلوبان كارزار انتخاباتي بود. اينان با ادعاي تقلب و زورآزمايي خياباني، نفي ساختارهاي قانوني را تعقيب كردند و مشروعيت‌ ساز و كارهاي مردم‌سالاري نوظهور ديني را با ترديد و انكار مواجه ساختند. بخش وسيعي از هيجانات اجتماعي پس از انتخابات، نشأت‌يافته از اين قانون‌گريزي ساختاري بود كه تبعات جبران‌ناپذير داخلي و خارجي را پديد آورد».

زهی انصاف! مغلوبان کارزار انتخاباتی! زور آزمایی خیابانی! ادعای تقلب! هیجانات اجتماعی! قانون گریزی ساختاری! دست کم این بود که جماعتی انبوه از هموطنان شما به نتیجۀ انتخابات معترض بودند و این اعتراض را در قالب تجمع ها و راه پیمایی های آرام ابراز کردند. فکر نمی کنید قانون شکنان کسانی هستند که بر خلاف نص صریح قانون اساسی، حق مردم در برگزاری تجمع و راهپیمایی را نادیده گرفتند؟ شما از زورآزمایی خیابانی سخن گفته اید! ای کاش زمانی که برخی مشغول زورآزمایی با دیوارها و شیشه های دفتر و بیت آیت الله منتظری بودند، شما یادی از این اصطلاح می کردید! زمانی که حسینیه دراویش مظلوم نعمت اللهی گنابادی یک شبه به پارکینگ تبدیل شد، جنبش های نرم افزاری شما گویا فرصتی نمی گذاشت تا حتی چینی به پیشانی بدهید. حمله به سخنرانی ها و تجمع های آرام افراد، و حتی هجوم به منزل شخصی شخصیت های ملی و مذهبی معتبر شما را به یاد قانون نینداخت؟

  شما از زیر سؤال بردن ساز و کارهای قانونی سخن می گویید؟ این ساز و کارها را چه کسی زیر سؤال برد؟ جماعت معترضان، یا کسانی که نزدیک به بیست سال است همۀ ساز و کارهای قانونی را ابزار تصفیه حساب های جناحی و گروهی و اخیراً ابراز کینه های شخصی دیرینۀ خود کرده اند؟ کارنامۀ شورای نگهبان آیا در نظر شما هنوز چنان است که بتوان بدان اعتماد کرد؟ حکایت باطل کردن رسوای آرای مردم برای جلوگیری از ورود آقای علیرضا رجایی و راهیابی آقای حداد عادل به مجلس ششم یادتان هست؟ رد و تأیید صلاحیت یک در میان برخی چطور؟ بی اعتنایی به اعتراض ها و راه خود رفتن و بر طبل خود کوفتن مگر نتیجه ای جز بی اعتبار کردن ساز و کارهای قانونی دارد؟ دولتی متولی برگزاری انتخابات بود که نامش با دروغ و تقلب، دست کم در اذهان جماعتی انبوه از هموطنان من و شما، گره خورده است: کردان و رحیمی و هالۀ نور و دانش آموز کاشف انرژی هسته ای و ... یادتان رفته است؟ چطور انتظار دارید به ساز و کارهایی اعتماد شود که کسی چون هاشمی رفسنجانی در انتخابات سال هشتاد و چهار از انحراف آنها شکایت به درگاه خدا برد. گویا برای او هم ساز و کارهای قانونی قابل اعتمادی برای احقاق حقش وجود نداشت؛ چه رسد به من و ما.

 من بر خلاف شما بر این باورم که بخش عمدۀ آنچه در پی انتخابات رخ نمود، حاصل بی اعتمادی ای بود که در طول بیست سال گذشته در ذهن و روح مردم لانه کرده بود. این بی اعتمادی از استفادۀ ابزاری از قانون و تبدیل آن به توری برای حریفان سیاسی خویش نشئت می گرفت. باز هم بر خلاف شما رویدادهای اخیر را «هيجانات اجتماعي» نمی خوانم؛ فریاد اعتراض مردم است به تحقیر و ظلم و ستم. همین رویکرد شما به رویدادهای اخیر را ارباب قدرت هم داشته اند و همین باعث شده است که تلاش کنند هیجان های اجتماعی(!) را با چماق و گلوله آرام کنند. باور کنید دردی است در جان و دل این مردم؛ آهی است که رو به بالا می رود.

 3. در فرازی دیگر از بیانیه از رواداری نسبت به دگراندیشی سیاسی، و حتی دینی، سخن گفته اید. اللهم ارنا الاشیا کما هی. خدایا به تو پناه می برم. در سرزمینی که مبارزانی نستوه چون سحابی و بهزاد نبوی بهره شان از این رواداری زندان و تهدید است؛ در سرزمینی که مراجعش سال ها در حبس خانگی به سر می برند، آن هم تنها به خاطر یک سخنرانی؛ در سرزمینی که جهنم روزنامه نگاران و روزنامه نگاری لقب گرفته است؛ در سرزمینی که ممیزی کتاب و فیلم و بروشور و پوستر و ... مجالی برای خلاقیت باقی نگذاشته است؛ در سرزمینی که گروه گروه به زندان می روند و کوچک ترین سازمان های غیر دولتی مدافع حقوق و آزادی های مدنی برتابیده نمی شوند؛ در سرزمینی که نویسندگانش را در اتوبوسی می نشانند به مقصد هولناک ترین و عمیق ترین دره های ایران؛ در سرزمینی که سالخوردگی کسی چون محمد ملکی و تن رنجور سعید حجاریان هم آنها را از زندان انفرادی و شکنجه مصون نمی سازد؛ در سرزمینی که ماه ها ارتباطات معمول اینترنتی و مخابراتی اش مختل می شود... آری، در این سرزمین است که برخی با ارائۀ تحلیلی از این دست راه را بر شناخت حقیقت هم بر خود و هم بر دیگران می بندند. مگر مشکل ما در بیان افراد بوده است؟ مگر جز این بوده است که هر سلیقۀ متفاوتی به بهانۀ شمشیر کشیدن در برابر نظام و انقلاب سرکوب شده است؟ یک مورد مثال بزنید که در سی سال گذشته سرکوبی صورت گرفته باشد جز با این مستمسک. چرا این قدر ساده سازی! چه اصراری است که این تقلیل به عنوان تحلیل به مردم افسرده یا عصبانی پیرامونتان خورانده شود؟ آخر در ساختاری که عنوانی مثل « براندازی قانونی» جعل می شود و از آن، برای دستگیری و ارعاب و سرکوب هر مخالفی بهره گرفته می شود، کجا مجال چنین توجیه هایی است. ای کاش وقت شریفتان را به جای این بیانیه مصروف روشن کردن همین جعل « براندازی قانونی» می کردید تا یک لا قبایانی چون ما حد و اندازۀ دراز کردن پایمان را بهتر تشخیص دهیم.

 4. آورده اید: « ...در نگاه جريان مغلوب، مفهوم مقبوليت مردمي به رضايت نخبگان و طبقات متوسط شهري تقليل يافت. با آن‌كه در نظام مردم‌سالار ديني، آحاد جامعه نقش يكساني دارند و مردمان ايلاتي، روستايي و حاشيه‌نشينان شهري چونان نخبگان علمي و هنري حق حضور، مشاركت و انتخابات دارند. متاسفانه نگاه‌هاي نخبه‌گرايانه مانع درك و فهم جايگاه طبقات متنوع جامعه شد ... اين سخن، نه به معناي ناديده انگاشتن اين منزلت است، بلكه بدان معناست كه نبايد در نظام مردم‌سالاري مبتني بر انتخابات، توقع اليگارشي نخبگاني داشت». من این را که عده ای روحانی مرتبط با حاکمیت برای اولین بار، بر الیگارشی نخبگانی شوریده اند، به فال نیک می گیرم. خرده گیری هم نمی کنم. نمی پرسم اول بار چه کسی و پس از او چه جریانی از دو پاره کردن مردم به خواص و عوام سخن گفتند.

 اما فارغ از به قول شما مباحث تئوريك و مجادلات نظري، یک نکته در میان است: حرف شما آنگاه بجاست که صحت انتخابات پذیرفته شده باشد و آن گاه به رغم آن، عده ای در صدد تحمیل ارادۀ خود بر ارادۀ اکثریت برآیند؛ چیزی شبیه آنچه پس از دوم خرداد هفتاد و شش رخ داد. این روزها مسئلۀ اصلی اتفاقاً شک دست کم جمعیتی چند میلیونی در صحت انتخابات است؛ واقعیتی که شما هنوز مایل یا قادر به پذیرش آن نیستید. بیایید برای دقایقی هم که شده از دریچۀ چشم جماعت به قول شما مغلوب به انتخابات نظر کنید. اگر بگذریم از همۀ شواهد و قراین و گزارش های موثقی که برای مثل منی هیچ شکی باقی نمی گذارد که با انتخاباتی مهندسی شده رو به رو بوده ایم،  باز هم این واقعیات خودنمایی می کند: دولتی متولی انتخابات بود که برآمدنش با تقلب همراه بود؛ گرچه گویا حتی فریادهای مهدی کروبی و هاشمی رفسنجانی در روزهای متعاقب انتخابات هشتاد و چهار هنوز به گوش شما نرسیده است. شورای نگهبان و ناظران انتخاباتی به طور کامل در یک سوی مجادله های سیاسی بودند. نیروهای نظامی و ... با تمام توان، و این بار بی پرده پوشی، به میدان آمده بودند. همۀ اینها را نیز فرو می گذارم و تنها به یک نکته می پردازم: آقای کروبی مورد حمایت بسیاری از اقلیت های قومی و مذهبی بوده اند؛ از اهل سنت کردستان و بلوچستان تا اهل حق در کرمانشاه؛ و نیز اهل تصوف به ویژه سلسلۀ نعمت اللهی گنابادی. باید از شمار این گروه ها بی اطلاع باشید تا بتوانید شعبدۀ خرداد هشتاد و هشت را باور کنید. البته تجاهل هم راه دیگری است.

 5. در بخش دیگری از بیانیه، ذیل عنوان « اعتبار اكثريت» باب بحثی را گشوده  و آورده اید: « در حوادث اخير، اصرار در تداوم شرايط انتخابات، بدون توجه به ساختارها و ساز و كارهاي قانونی، از نگرش نخبه گرایانه و تعصبات حزبي – جرياني برخاست؛ نگاهي كه در تبادل مناصب سياسي، به معيار آراي اكثريت پايبند نشد و در موقعيت اقليت – هرچند اقليت قابل توجه و معتبر – جايگاه اكثريت را طلبيد و منازعه‌اي پركشاكش را پي‌گيري كرد». با شما کاملاً موافقم؛ اما مخاطب این سخن را جریان تمامیت خواهی می دانم که هم انتخابات را مهندسی کرد؛ هم بر روی مردم بی دفاع آتش گشود؛ هم هزاران نفر را به بند کشید و وادار به بیان باورهای بازجویان کرد و هم راه تنفس و ابراز عقیده را از همگان، جز تقدیسگران و مداحان خشونت بربسته است. شما بر این همه چشم می پوشید و به دفاع از قدرت برهنه ای می پردازید که همۀ ابزارهای رسانه ای و تبلیغی را در انحصار دارد؛ همۀ ابزارهای سرکوب و فشار را در کف دارد؛ و از هر اخلاق و اصولی آزاد است.

 6. امیدوارم درشتی های این کلام را به بزرگواری خود ببخشید. اگر نبود رنج و درد مادران و پدران داغدار، بی کسی و تنهایی خانوادۀ زندانیان حوادث اخیر و مظلومیت دین و اخلاق دینی در میان مدعیان، هرگز دست به قلم نمی بردم و این برگها را سیاه نمی کردم که:

 

من یک لاقبا گنجشک روزی

چه کارم با فلان الدین و بهمان

 

 

با آرزوی روزهایی سبزتر از همیشه برای شما

 محمد حسین صبوری

یازدهم آبان 1388

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:15  توسط محمدحسین صبوری  | 

  

دوران ریاست­جمهوری محمود احمدی نژاد با ماجراهای بسیاری همراه بوده است: از قصۀ هالۀ نور تا اختراع انرژی هسته ای توسط دختری شانزده ساله؛ از تغییر کاربری حسینیۀ دیرپای دراویش نعمت اللهی قم به پارکینگ عمومی در عرض تنها چند ساعت تا ادعای برخورداری مردم ایران از آزادی نزدیک به مطلق؛ از بی ثباتی و تورم کمرشکن تا ادعای داشتن طرحی نو برای ادارۀ جهان؛ از گستردن چتری از نگاه مخوف امنیتی بر همۀ اجزای زندگی مردم تا نرد عشق باختن با منفورترین چهره­های سیاسی جهان؛ از بی حرمت کردن همۀ ارزش های دینی و ایرانی تا ... . قصد من مرور این ماجراها نیست که شاید از شمارش بیرون اند. در میان این همه، یکی هم حکایت اسفندیار رحیم مشائی. در توصیف مشایی شاید این گفتۀ احمدی نژاد کفایت کند که: « وقتی با ایشان می‌نشینید و گفت‌وگو می‌كنید، گویی با خود نشسته‌اید؛ فاصله‌ای نیست و یك آیینه شفاف است». هرچند ادعا شده که این ویژگی مشایی بر هر که با او به گفت و گو بنشیند، تجلی می کند، اما روشن است که مراد آقای احمدی نژاد آن است که فاصله ای و تفاوتی میان ایشان و آقای مشایی در میان نیست. فکر می کنم با همین یک جمله می توان به ارزیابی درخوری از شخصیت مشائی دست یافت.

 پیش از انتخاب مشایی به معاون اولی احمدی نژاد در 27 تیر، نام او چهار بار، و هر بار در کشمکش و هیاهویی که یک سر آن بخشی از روحانیون و مراجع قم بودند، بر سر زبان ها افتاد. حضور در مجلس رقص در ترکیه، دوست خواندن مردم اسرائیل، اصرار بر اجرای آیین نامۀ دولت مبنی بر الحاق سازمان حج و زیارت به سازمان میراث فرهنگی و گردشگری، و میزبانی برنامه ای که در آن قرآن با نوای دف همراهی می شد، ماجراهایی بودند که بازیگرشان را به خبرسازترین مرد دولت نهم بدل ساخت. 

 مراجع و روحانیونی که در منظر عام و خاص، همان سمت و سوی دولت نهم و جریان­های مدافع آن را داشته اند، در همۀ این موارد، واکنش های تندی از خود نشان دادند. در آخرین مورد، یعنی پس از آنکه در مراسم افتتاح همایشی در سازمان متبوع مشائی ( ۱۸ آبان ۱۳۸۷) دوازده زن با لباس محلی، دف زنان روی سن آمدند و قرآن را با حالاتی ریتمیک به قاری تحویل دادند، صافی گلپایگانی و مکارم شیرازی به شدت موضع گرفتند. اما با وجود اینکه خود آقای مشایی در این جلسه حضور داشت، این معاون وی بود که ناچاربه استعفا شد. مراجع و روحانیون بلندپایه شاید هر بار با این امید به اظهار نظر می پرداختند که با سخنان و رهنمودهاشان آن گونه برخورد شود که در روزگار اصلاحات معمول بود: صدا و سیما و همۀ ارکان تبلیغی نظام فرموده های ایشان را با آب و تاب بازتاب دهند؛ کفن پوشان به میدان آیند و هزار آه و فریاد از برآشفتگی ایشان به آسمان برخیزد. اما اعلام نارضایتی این گروه از روحانیون، که بسیاری شان حکومتی تلقی می شدند، نه تنها با بی اعتنایی تمام مواجه می شد که گاه پاسخ های تندی نیزدریافت می کرد. شاید روحانیت شیعه، از زمان شکل گیری در صورت و شمایل فعلی تاکنون، هیچ گاه به خاطر نداشته باشد که از جانب حکومتگران، حتی پهلوی ها، با چنین بی اعتنایی ای روبه رو شده باشد؛ چه برسد به اینکه پاسخ هایی از آن دست دریافت کند که روزنامۀ کیهان و هواخواهان دولت نهم عرضه کردند.

 تحلیل های بسیاری ارائه شده است که بر آن اند چرایی این گونه برخورد را بازنمایند: برخی به روحیۀ لجوج احمدی نژاد اشاره کرده اند و برخی از نگاه ابزاری به همه چیز، از جمله روحانیت، در همۀ سال های پس از پیروزی  انقلاب  بهمن 57 سخن می گویند. عده ای رابطۀ عمیق و مرید و مرادی احمدی نژاد و مشائی را علت بروز آن گونه واکنش ها به سخن مراجع روحانی دانسته اند و گروهی بر این موضوع انگشت گذاشته اند که ارباب قدرت در سال های اخیر لازم دیده اند به بسیاری از شخصیت ها یادآور شوند که توجه به خواست و آرای آنان در سال های پیش از برآمدن دولت احمدی نژاد، از ارزشمندی آرای آنان یا باور به مطاع بودن ارادۀ آنان بر نمی خواسته است؛ ناشی از یک ضرورت بوده است؛ برای گشودن جبهه ای بوده در مقابل جریانی که اصلاح ساختار حقیقی نظام را پی می گرفت. اکنون آن ضرورت از میان رفته است و اینان باید به همان حوزۀ کاری سنتی خود، تدریس و پیگیری امور دینی، بپردازند. مگر ننوشت یکی از نویسندگان کیهان، آن هم با بیانی تند و گزنده، که با وجود رهبری چه نیازی به اظهار نظر ایشان است.  من در میان تحلیل های گوناگون ارائه شده، همین تحلیل اخیر را بیش از همه بیانگر واقعیت های موجود می دانم؛ البته با افزوده هایی.

 هر بار که گفتار یا رفتار مشائی خشم روحانیون محافظه کار را برانگیخته است، فریاد اعتراض جماعت مذکور  با کمترین اعتنایی مواجه نبوده است؛ دولت آنان را کاملاً نادیده گرفته است. فکر نمی کنم مورد دیگری را بتوان ذکر کرد که در آن، روحانیون تا این حد تحقیر شده باشند. گویی همۀ آن ماجراها رخ داده است تا این تحقیر جلوۀ بیرونی بیابد. اگر شما با این دو گزاره همراه باشید که (1) روحانیون قم به نحو بی سابقه ای در چهار سال گذشته،  به ویژه در ماجرای مشائی، تحقیر شده اند و (2)  واکنش دولت و سایر اجزای حاکمیت به گفته های روحانیون قم کاملاً خودآگاه و بیانگر اغراض مشخصی بوده است، آن گاه شاید این سؤال را از خود بپرسید آن غرض چیست؛ این تحقیر آشکار با چه هدفی به نمایش گذاشته شده است.

 پیش از پرداختن به این پرسش، لازم است به دو عنصر پرنفوذ و بی رقیب در عرصۀ سیاست امروز ایران اشاره کنم: سپاه و بیت رهبری. دولت نهم برآیند همراهی این دو عنصر قدرتمند بوده است و اتفاقاً پیامی که درماجراهای مشائی،  هر بار، به گوش می رسد، رجزخوانی و عرض اندام این دو عنصر متحد بوده است. این دو را یکی تلقی نکرده ام تا وجود رقابت ها و کشمکش ها را انکار نکرده باشم.

 مورخ برجستۀ معاصر، مرحوم نوایی، گفته ای داشت که هرچه می گذرد، بیشتر به حکمت نهفته در آن پی می برم: مسیر سکولاریزاسیون ایران از خیابان سپاه می گذرد. نیاز به تفسیر بسیار نیست. اگر شما بخش عمده ای از قدرت سیاسی، اقتصادی و امکانات اجتماعی و فرهنگی را از آن خود کردید، چه دلیلی دارد کانون مشروعیت همۀ این فعالیت ها را همچنان بیرون از مجموعۀ خود نگاه دارید؟ مطمئناً تلاش خواهید کرد کانون مشروعیت بخش جدیدی تعریف کنید و کانون های دیگر را ضعیف و ضعیف تر کنید؛ یا آنچنان که اتفاق افتاد، نشانی منشأ اصلی قدرت را با صدای بلند اعلام کنید. این است که مشائی فلان گفتار یا بهمان رفتار را دارد، و اگر در پی آن اتفاق و تغییری رخ می دهد، همۀ اصرار بر آن است که نشان داده شود واکنش های مراجع سنتی و روحانیون قم منشأ آن تغییر موضع نبوده است. این چیزی است که هر بار بر آن تأکید شده یا سعی بر جا انداختنش بوده است. این هم از شگفتی های کشور ماست که منادیان مبارزه با سکولاریزاسیون ایران خود بانیان و مشوقان آن می شوند.

 قصۀ پرغصۀ اعلام عید فطر و پایان روزه داری می تواند کشمکشی دیگر، این بار میان دفتر رهبری و بیوت مراجع قم، را به خاطر آورد. تلاش برای به دست گرفتن اختیار حوزه های علمیه و محدوده ای که مراجع و روحانیون سنتی حوزه اقتدار خود تلقی می کرده اند، از همان آغازین سال های دهۀ هفتاد خورشیدی آغاز شد و هنوز هم ادامه دارد. ماجرای مشائی به گونه ای در پی آن بود که پایان این کشمکش به سود دفتر رهبری را اعلام کند. در این گوشه از میدان نیز اصرار بر این بود که با صدای بلند اعلام شود این نظر رهبری است که تعیین کنندۀ مسیر آینده است، نه آرای روحانیون سنتی.

 شاید حالا کمی هضم موضوع برای ذهن ما آسان تر باشد. آن همه تحقیر روحانیون سنتی، در واقع، بیان قدرتی مطلق و بی هماورد بود. اما بی هماوردی و اوج همراهی این دو کانون قدرت در روز پس از انتخابات بیست و دوم خرداد، به عریانی تمام، به نمایش گذاشته شد. انتخابات ریاست جمهوری 1388به نتیجه ای سوق داده شد که مردم ایران را در بهت فرو برد؛ بهتی که شاید تنها با بهت حکمرانان ایران در روز دوم خرداد 1376 قابل مقایسه باشد. به هر حال، در روندی نامعمول، نتیجۀ مشارکت گستردۀ مردم در انتخابات، برآمدن احمدی نژاد اعلام شد. این بود که حتی وفادارترین و پرسابقه ترین عناصر و گروه های داخل نظام جمهوری اسلامی نیز عنوان « کودتای رسوا» را بر این ماجرا نهادند. بهت، حیرانی و ماتم مردم، دستگیری و سرکوب گسترده نیروهای معترض و صاحب تحلیل، حاکم کردن فضای ترس و خفقان بر رسانه ها، مسدود شدن مسیرهای ارتباط و خبرگیری و ... شرایطی را در کشورمان به وجود آورده که در آن نمی توانیم تحلیل جامع آنچه در بیست و دوم خرداد و روزهای در پی آن رخ داد، را انتظار بکشیم. اما در گیر و دار این کشمکش ها و اعتراض ها، در ۲۷ تیر ۱۳۸۸ باز هم نام مشائی در میان آمد: او به عنوان معاون اول رئیس‌جمهور در دولت دهم معرفی شد. باز هم اعتراض مراجع و روحانیون سنتی و حتی سیاستمداران محافظه کار.

 بیایید آنچه را در پی معرفی مشایی به عنوان معاون اول رئیس جمهور رخ داد، یک بار دیگر مرور کنیم: ناصر مکارم شیرازی تصدی او را نامشروع اعلام کرد و محمدحسین ابوترابی ‌فرد نایب رئیس اول مجلس از دستور سیدعلی خامنه‌ای برای برکناری مشایی و استفاده نکردن از او در هیچ پستی خبر داد. سید احمد خاتمی نماینده مجلس خبرگان و امام جمعه تهران برکناری مشایی را آزمون ولایتمداری احمدی‌نژاد خواند. با این حال احمدی‌نژاد و مشایی در روزهای بعد بر تصمیم خود پافشاری کردند. سرانجام در روز جمعه ۲ مرداد ۱۳۸۸ دفتر حفظ و نشر آثار علی خامنه‌ای، متن دستور رهبر ایران خطاب به احمدی‌نژاد در مورد لزوم برکناری رحیم مشایی از سمت معاونت اولی رئیس جمهور را منتشر کرد. این نامه تاریخ ۲۷ تیرماه را دارد و شش روز پیش از انتشار به احمدی‌نژاد ابلاغ شده بود. این در حالی است که احمدی‌نژاد در ۳۰ تیر، یعنی سه روز پس از صدور دستور خامنه‌ای، گفته بود که مشایی در سمت معاون اول رئیس جمهور به خدمات خود ادامه می‌دهد. در نهایت، مشائی از پست معاونت اولی ریاست جمهوری استعفا داد و البته طی حکمی جدید به عنوان ریاست دفتر ریاست جمهوری منصوب شد.

 در این ماجرای اخیر هم مهم ترین واقعیتی که رخ می نماید، دهن کجی آشکار و بی پردۀ احمدی نژاد به حوزۀ قم و مراجع سنتی است. این بار هم، درست مانند همۀ موارد دیگری که نام مشائی در میان است، فارغ از آنچه در نهایت به عنوان نتیجۀ نهایی معرفی شد، این حوزه ها و مراجع بودند که در معرض تحقیر شکنندۀ دیگری قرار گرفتند. احمدی نژاد با تصمیم خود در انتخاب مشائی، مهم ترین خصوصیت دورۀ جدید انقلاب-- که در نطق او به عنوان پیروز انتخابات بدان اشاره شده بود – را به نمایش گذاشت: پایان سی سال ارتزاق حکومت از پستان مشروعیت حوزه های علمیه.

 شاید تأخیر در برکناری مشائی پس از دستور رهبری نیز برای آن بود تا مبادا این پیام به گوش کسی نرسیده باشد. اگر این تحلیل را بپذیریم، لاجرم سخن گفتن از اختلاف احمدی نژاد و رهبری، یا بیت رهبری و سپاه، گزاف خواهد بود؛ هرچند قربانی بعدی مسیری که ناگزیر به سکولاریزاسیون ایران می انجامد، از اکنون مشخص است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 22:58  توسط محمدحسین صبوری  | 

 

صبحانه را خوردم و آمدم سراغ کامپیوتر برای ادامۀ کار ترجمۀ کتابی که مدت­هاست قرارداد ترجمه­اش را امضا کرده­ام؛ وقتی هنوز ایران بودم!

قبل از شروع کارم، سعی کردم نشانی الکترونیکی کسی را پیدا کنم در ایران تا بتوانم در مورد ترجمۀ برخی از اصطلاحات با او مشورت کنم. در ذهنم نام و یاد بهزاد سالکی، استاد و دوست فروتنم، آمد و سعید حنایی کاشانی. اصلاً نمی­دانم چرا نام حنایی کاشانی در خاطرم آمد. هرچند کارشناسی ارشدم را در دانشگاه شهید بهشتی گذراندم، هرگز نه دیداری با او داشته­ام و نه تا بعدها که خوانندۀ وبلاگش شدم، چیزی از او می­دانستم جز البته آوازۀ ترجمه­های خوبش. بعدها جنس نوشتن او در وبلاگش جذبم کرد و مدت­ها خواننده وبلاگش شدم.

امروز صبح از بد روزگار اول سراغ وبلاگ حنایی کاشانی رفتم. بی هیچ مقدمه­ای، خبر درگذشت استادم در دانشگاه شهید بهشتی، ذاکرزاده، را مقابل خود دیدم. میخکوب شدم. نوشتۀ حنایی با این جمله آغاز شده بود: « بعد از هم اتاقی‌ام نوبت به همسایه‌ کناری‌ام رسید که از دروازه‌ مرگ بگذرد. » گیج از ضربۀ اول ، پیجوی هم­اتاقی او شدم که قبل از ذاکرزاده پاشنه­های دروازه را لمس کرده بود: سهراب علوی­نیا. آه!!

برای دوست داشتن علوی­نیا یک ملاقات کافی بود. صمیمیت و صداقت ناب! صوفی تمام!

هنوز هم گیجم. حس عجیبی دارم. دلم می­سوزد برای کسانی که او را ندیدند؛ و بیش از همه دلم برای دانشجویانی می­سوزد که از همراهی با او محروم بوده­اند. دیگر یک دنیا باید گریست برای کسانی که به جای علوی­نیاها استادانی چون دکتر کردان را تجربه کرده­اند!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 11:3  توسط محمدحسین صبوری  | 

 

مقالات اخیر اکبر گنجی در مورد قرآن و نقدهایی که بر او وارد شد، اگر نگوییم ضرورتی را پیش می آورد، دست کم دری می گشاید به روی محققان و علاقه مندان به پیگیری مباحث روشنفکری تا افزون بر توجه به دلایل طرف های گفت و گو، نیم نگاهی هم داشته باشند به عللی که در پس این تأملات و نوشته ها وجود دارد. با گذشت یک دهه از انقلاب ایران، شکل و شمایل جامعه ایرانی و سمت و سوی حکومتگران، اندیشمندان مذهبی ای را که خود در شکل گیری انقلاب یا تداوم آن ،کم یا بیش، نقش داشتند، به چاره جویی واداشت: این نه تنها آن چیزی نبود که آنان در ذهن خود از جامعه پس از انقلاب ترسیم کرده بودند، بلکه به زعم برخی از آنان شرایط حاکم می رفت تا بنیاد دین و معرفت و اخلاق را نیز براندازد. این بود که برخی از اندیشمندان مذهبی بلافاصله پس از فوت آیت الله خمینی، به نقد بنیادهایی پرداختند که آن حرکت انقلابی و انگیزه های تداوم بخش آن را حمایت می کرد. کاریزمای رهبر فقید البته مجالی برای نقد آن بنیادها نمی گذاشت.

 داغ و فراگیر شدن فلسفه ورزی و هجوم نسل جوان دهه هفتاد به مباحثی که رنگ و بوی کلامی و فلسفی داشت، از سویی از دلزدگی آنان از کلیشه های رایج و دلخستگی مفرطشان حکایت داشت و از سوی دیگر از این تلاش روشنفکرانه متاثر بود. عبدالکریم سروش و محمد مجتهد شبستری پیشگامان طی این مسیر بودند و در پی آنان انبوهی از دانشگاهیان و حوزویان و ... . این واقعیتی است مربوط به جامعه روشنفکری ما، که عمده اندیشه و همت دست کم روشنفکران دیندار ما در دو دهه گذشته مصروف گشودن گره هایی شده است که باز شدن آنها، به زعم اینان، عمود خیمه حکمرانی آقایان روحانی را فرو می افکنده است. نمی گویم تلاش اینان اساسا معطوف به تقریر حقیقت نبوده است؛ اما در عمل، جای گزین تلاش هایی شد _ تا امروز هم _ که به نقد عملکرد حاکمان از منظری دینی یا حتی عملگرایانه می پرداخت.

برای روشن شدن بحث لازم است اشاره کنم که حتی تا دو- سه سال پس از پیروزی انقلاب بهمن 57 نیز عملکرد حکمرانان در سایه آموزه های دینی یا با انطباق آنها با آرمان های مردمی نقد و بررسی می شد. فاصله بسیار برخی عملکردها با آموزه های دینی، و باورمندی بسیاری از روحانیان به حق انحصاری ایشان در به کارگیری دین و ارزش ها و ملاک های دینی گویی بسیاری را از پیگیری این رویکرد مایوس کرد. به بازار اندیشه آمدن متاع بزرگانی چون سروش و مجتهدی نیز این گونه نقد و داوری را کاملا به حاشیه راند. حالا گناهی متوجه اینان نیست؛ آنان متاعی را عرضه کردند که در چنته داشتند. اما رونق این متاع چنان بالا گرفت که در صحنه جامعه، همه رویکردها و گرایش ها را در سایه خود قرار داد. این است که مدت هاست کمتر می شنویم کسی مثلا به انطباق آرا و عملکرد حاکمان با ارزش های برگرفته از قرآن یا نهج البلاغه بپردازد. آیا این بدان معناست که همه عملکردها تطابق کامل دارد با آموزه های دینی، گیرم با تفسیر رایج در حوزه های علمی شیعه؛ یا اینکه این گونه نقد حاکمان جای خود را به تاملات کلامی و فلسفی ای داده است که البته روز به روز منتقدان را از مردم عادی دورتر و دورتر می کند. به نظر من این بخت حاکمان ایران در طول دو دهه گذشته بوده است؛ اینکه ما نقدی از جنس نقد بازرگان و طالقانی و امثال ایشان را کمتر داشته ایم.

اما باز گردیم به حکایت مقالات اخیر اکبر گنجی در باب قرآن. من فکر می کنم جا به جا کردن عرصه مباحث کلامی و فلسفی با صحنه منازعات سیاسی، اگر در مورد برخی از اندیشمندان، بدون خواست پیشین صورت واقعیت پذیرفت، در مورد اکبر گنجی ماهیت و جلوه دیگری دارد. آن هم به سابقه او در اذهان باز می گردد و هم به توان و درنگ او مربوط است. می پذیرم که نمی توانیم بازداریم، حتی با استدلال، کسی را از سخن راندن یا طرح آرایش در هر حوزه ای. اما بیایید دو نکته را پیش از هر ورودی به محتوای آثار گنجی مد نظر قرار دهیم: انتظار مخاطبان گنجی از او؛ و توقع گنجی از خودش. گنجی اگر خود به این دو نکته بی توجه باشد، آثارش در ذیل این دو درنگ خوانده خواهد شد. من فکر می کنم هم مخاطبان و هم خود گنجی در برابر آن دو نکته ای که گفتم، دست کم در دو- سه سال اخیر حیران می نمایند. از سویی، آیا چنین نیست که گنجی انتقام ظلم هایی را که به او و دیگران روا داشته اند را نه از عاملان، که از اندیشه ها و سنت هایی می گیرد که نمی توان ملازمت همیشگی آنها با عمل عاملان را ادعا کرد؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 23:6  توسط محمدحسین صبوری  | 

چندی پیش مطلبی از من در سایت خبری مردمک منتشر شد. نیکو مردمان متصدی این سایت بر سر نوشته ام چنان بلایی آوردند که نگو و نپرس. القصه مرادم از نوشتن آن مطلب در زیر تیغ سانسور جان داد. حالا اصل نوشته را می توانید در ادامه بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 3:39  توسط محمدحسین صبوری  | 

 

انقلاب بهمن 57 که به پیروزی رسید، شش سال داشتم. خانه ما هم در منطقه نظام آباد تهران واقع بود . همین موقعیت زمانی و مکانی کافی است تا یکی را به آنچه در جامعه و عالم سیاست می گذرد، علاقه مند کند. حالا اگر نگویم همان شش سالگی، دست کم از دو- سه سال بعد ذهنم با پدیده های سیاسی و اجتماعی پیرامونم درگیر شد. مرور که می کنم خاطراتم را، حس می کنم بیش از آنچه درخور سن شناسنامه ای من است، دیده ام و شنیده ام. خوب این هم برمی گردد به همزمانی رشد و بالیدن من با بالیدن نهالی که در پی انقلاب ایران برآمد. به محتوای دیده ها و شنیده هایم در اینجا کاری ندارم. می خواهم چیز دیگری بگویم.

 وقتی به عنوان کسی که به قول حاکمان امروز در دامان انقلاب پرورده شده است، به پس پشت نظر می کنم، یک چیز بیش از هر چیز دیگر شگفت زده ام می کند. چیزی که با وجود همه دگردیسی ها و تغییرها و جابه جایی ها همواره برقرار بوده است و مستمر. ناچارم مقدمه ای بچینم. می دانید که در ایران ما انقلاب، دست کم برای بسیاری از مبارزان و انقلابیون پدیده ای نبود روی داده در بهمن 57. خیلی ها پس از انقلابی که به رفتن محمدرضا پهلوی و انقراض سلسله پادشاهی او انجامید، بر این باور بودند که کار به پایان نرسیده و انقلاب های بزرگ تری را باید انتظار کشید. همین روحیه انقلابی هنوز هم مطلوب است و نشانه ای تلقی می شود از وفاداری به آرمان های همان انقلاب اولی، که خود هزار بار گرفتار انقلاب شده است.  مصلحتی شاید در کار بود که خیلی ها تمایلی نداشتند به استقرار نظامی مبتنی بر آرمان های انقلاب مردم؛ بلکه بیشتر دلبسته انقلاب هایی بودند برای رسیدن به نظام ذهنی خودشان.

برای اینکه با من همدل شوید، مرور کنید حوادثی را که از فردای پیروزی انقلاب روی داده است: از آنچه در گیر و دار تقسیم غنایم بین گروه های مدعی انقلاب رخ نمود تا بحث قانون اساسی؛ از ماجرای اولین رییس جمهوری تا قلع و قمع مخالفان؛ از ماجرای سفارت آمریکا تا قرارداد الجزایر؛ از زندانی شدن روشنفکران و حتی مراجع دینی تا ماجرای آقای شریعتمداری؛ از استعفای آقای منتظری تا خاتمه یافتن جنگ هشت ساله؛ از تصمیم خبرگان رهبری تا آمدن خاتمی؛ از فعالیت های برون مرزی علیه مخالفان تا بر هم زدن جلسات و سخنرانی ها؛ از ماجرای سروش تا زندانی شدن کدیور و اشکوری؛  و از غوغای هسته ای تا برآمدن احمدی نژاد؛ از تعطیلی روزنامه ها و مجلات به جرم اهانت به مقدسات تا ... . این آخری ها را همه به یاد دارند.

 من به این فکر می کنم که یک چیز در همه این رویدادها مشترک است و آن بی پاسخ ماندن تمامی پرسش هایی است که ممکن است پیرامون هر کدام از این پدیده ها به ذهن کسی خطور کند. برای مثال، هنوز حتی به یکی از پرسش هایی که در ارتباط با پذیرش قطع نامه 598 که به خاتمه یافتن جنگ ایران و عراق منجر شد، جواب درخور داده نشده است. ماجرای آقای منتظری و ... نیز همین طور. برخی پی جویی ها هم نتایج غریبی در پی داشته است؛ مثل ماجرای کوی دانشگاه و متهم شدن آن سرباز از همه جا بی خبر به دزدیدن ماشین اصلاح، آن هم پس از یک دنیا کش و غوس. گفته شد به طنز که آن سرباز هم مجازات شد تنها از آن رو که جرمش به اصلاحگری و اصلاحات مربوط می شد.

همین حجم انبوه پرسش های بی پاسخ و تکرر در کوفتن های بیهوده، رفته رفته عادتمان داده است به پذیرش عجیب و غریب ترین باورها و تحمل توهین آمیزترین رفتارها. در حوزه باورها توجه کنید به پذیرش گسترده ادعاهای مدعیان ارتباط با امام زمان در ایران. در حوزه رویدادها و رفتارها هم من فقط به سه مورد اشاره می کنم: اولی، متهم شدن یکی ازفرماندهان ارشد پلیس، که مجری سرسخت طرح های مبارزه با بدحجابی و سرکوب اراذل و اوباش بود، به اتهامی وحشتناک؛ رابطه( به قول آن مقام قضایی، مشروع!) معاون دانشجویی دانشگاه زنجان با دختری دانشجو( و در پی آن دستگیری دانشجویان پسر آن دانشگاه!)؛ و سومی نایل شدن فردی به ردای وزارت، که به شهادت دانشگاهی که وی مدعی داشتن مردک دکتری از آن شده بود، جاعل است( همین فرد هم بناست پاسدار آرای مردم در انتخابات ریاست جمهوری آینده باشد).

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 11:46  توسط محمدحسین صبوری  | 

 

بیش از دو ماه است که در اینجا ننوشته ام. البته علتی در کار بود و آن هم اینکه با تغییر محل سکونتم، دو ماه وقت لازم بود در این بخش از اروپا(!) تا امکان استفاده از اینترنت را دوباره بیابم: دقیقاً ساعت چهار بعد از ظهر امروز. حوصله ام چنان فراخ هم نبود در این دو ماه تا بروم کتابخانه یا جایی دیگر و مطالبم را در این صفحه بگنجانم؛ آن هم در فصل تابستان نروژ که گویی پنجره ای از بهشت خدا به روی تو باز شده است و مجالی اگر باشد، به فتوای من، باید صرف گشت و گذار در طبیعت خدا شود.

  باز هم مثل هر شروع دوباره، بنایم از این پس مرتب و پی در پی نوشتن است. این مطلب اولین را هم اختصاص می دهم به کمی از خود نوشتن. از غم دوری از وطن و دوستان جانی که بگذرم، اوضاع بد نیست. همه عمرم آرزو داشتم مجالی بیابم برای تنهایی ناب و گشت و گذار و فکر کردن به روزگار پس پشت و مجال مانده پیش رو. این همه را خدای مهربان به من داده است به علاوه فرصتی برای شنا و ماهیگیری و... . به جان منت پذیرم و حقگزارم. این یک سال اکسیری در خود داشت که فکر می کنم رفته رفته دارد بنیاد مرا زیر و زبر می کند. شاید هم فقط دارم چهل سالگی زودرسی را تجربه می کنم.      

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 23:2  توسط محمدحسین صبوری  | 

 

این روزها بیش از هر چیز دیگر به طیف قرائت ها از اسلام می اندیشم. در میان مسلمانان و از همان آغازین روزها و سال های ظهور اسلام، قرائت های متفاوتی از دین وجود داشته است. به زبان روشن تر، پس از ظهور اسلام، صنوف گوناگونی شکل گرفتند که هر یک بر قرائتی خاص از متون دینی متکی بودند. فارغ از حق بودن این یکی و باطل بودن دیگری، می توانیم این طیف گسترده از خوانش ها و گرایش ها را، که همگام با تاریخ مسلمانان تنوع و گوناگونی بسیار یافته است، در ذیل دو عنوان جای دهیم: اسلام فرهنگی و اسلام غیر فرهنگی. هر کدام از این دو نمایندگانی داشته و دارند. در مورد اسلام فرهنگی می توانیم به کسانی چون غزالی، مولوی، عطار، سهروردی، ملاصدرا و دیگران به عنوان نمایندگان این گونه رویکرد به قرآن و سنت پیامبر اشاره کنیم. البته روشن است که انبوه تفاوت هاست در میان اینان که ذکرشان رفت. اما چیزی هم هست روشن و قابل لمس، که همه اینان را به هم پیوند می دهد. در مقابل، اسلام غیرفرهنگی هم جلوه ها و مظاهر گوناگون دارد. اسلام سلفی و اسلام سیاسی دو نماینده حی و حاضر و فعال این گرایش اند. فکر می کنم آینده مسلمانان و اسلام، و حتی جهان فردا، گره خورده است به تقابل این دو رویکرد به اسلام.

در مورد اسلام فرهنگی و معارضان و همراهان آن بیشتر خواهم نوشت. همین را بگویم که پیش تر فکر می کردم اسلام صوفیانه گزینه مناسبی است برای رستن از رنج ها و گرفتاری هایی که اسلام سیاسی یا سلفی برایمان آفریده اند. اما امروز فکر می کنم که آنچه رهایی بخش است نه صرفا بازسازی سنت تصوف، که همان ویژگی هایی است که گردآوردن آنها کنار هم عنوان اسلام فرهنگی را پیش می آورد. حالا تفاوت نمی کند این رویکرد از آن یک صوفی باشد یا روشنفکری مدرن یا سنت گرایی معتقد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 15:6  توسط محمدحسین صبوری  | 

 

آدمیزاد در مسیر زندگی و به اقتضای سن و تجربه، دلبستگی ها و شیفتگی های متفاوتی را تجربه می کند. زمانی همه توجهش معطوف است به شخصیت یک فیلم یا کارتون، و زمانی شیفته صدای فلان خواننده است یا ادا و اطوار فلان فوتبالیست. گاه تمام رؤیاهایش گره می خورد به یک نویسنده یا شاعر پرشور و گاه هم همه تلاشش سو می گیرد به سمت همسان شدن با سیاستمدار یا مصلحی اجتماعی و یا حتی چریکی جوان در آن سوی دنیا: چه گوارا. آلبوم عکس ها یا دفتر خاطرات خیلی ها این صیرورت و دگردیسی را خوب می نمایاند! من هم عاشق شدن ها داشته ام و فارغ شدن ها. به چه دوستی ها که دل نبسته ام و چه حسرت ها که نخورده ام، نه فکر کنید پس از گذر زمانی دراز، بر عمری که مصروف آن دوستی ها شده است. مثل همه شما، به بسیاری امید بسته ام و پس از لختی، غروب پرتوی آن امید را به تماشا نشسته ام. اما کسانی هم بوده اند که زمان درازی زانو به زانوشان نشسته ام و بی وقفه میوه های ارادتم را چشیده ام. علی شریعتی البته برجسته ترینشان است.

هرچه فکر می کنم یادم نمی آید که چگونه و از کجا و چه زمانی با علی شریعتی آشنا شدم؛ اما مرور گذشته گواهی می دهد که هیچ گاه رشته ارادت من و او گسسته نشده است. او کسی بوده است که شکل و شمایل امروز من تا حدود زیادی به او و اندیشه هایش مربوط است. گیرم که امروز با برخی از آرایش ارتباط برقرار نمی کنم، اما سترگی روح او و شهد آموزه های انسانی او تا به گور همراهی ام خواهد کرد. الآن اما نمی خواهم از او و تجربه ام از او بنویسم. می خواهم از کسی بنویسم که علی شریعتی، واسطه آشنایی من و او بوده است. او هم، مثل خود شریعتی، تا زیرین ترین لایه های وجودم رخنه کرده است؛ رنگ و بویم از او خبر می دهد.

شیفته شریعتی بودم و جست وجو می کردم همه چیزهایی را که به نحوی با او پیوند داشت؛ آن هم در دوره نوجوانی که همه چیز زیباتر و شفاف تر و رنگین تر از آن چیزی است که در سنین بالاتر تجربه می کنی. شریعتی بود که مرا با سیدجمال و اقبال و مهدی بازرگان و خیلی های دیگر که امروزه دوستان و هم مسلکان من اند، آشنا کرد. اما در این میانه، یکی بود که بعدها خودش، شخصیتش، مرامش برایم محل توجه و تأمل شد. من با او پیوند خورده بودم چون شریعتی او را رهبر و مقتدای خویش خوانده بود، اما دیری نگذشت که منش و خصایل او باعث شد در درون من آن روزها نوجوانی پرشور حیات و هویت مستقلی بیابد. همچنان که پخته تر شدم، ارادتم به او نیز پخته تر شد.

امروز بیست و نهم اردیبهشت ماه، سالروز تولد دکتر محمد مصدق است. سال ها در چنین روزی و نیز در چهاردهم اسفند ماه هر سال، سالمرگ او به احمدآباد مصدق، تبعیدگاه و مزار او، می رفتم. از قم با چه شوری راه می افتادم تا تجدید عهدی کنم با خودم، نه فکر کنید با کس دیگری: دوباره عهد کنم که انسان باشم؛ به آرمان انسانیت وفادار بمانم.

یادش به خیر! احمدآباد مصدق برای من یادآور خیلی های دیگر هم هست که امروز دیگر در میانه نیستند: داریوش و پروانه فروهر، و مهدی بازرگان، با آن فروتنی بی مانندش؛ و خیلی های دیگر که یکی از این دو روز را برای گرامی داشتن یاد مصدق به احمدآباد می آمدند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:0  توسط محمدحسین صبوری  | 

 

 

یکی از کتاب های ارزشمندی که پدرم در کتابخانه اش داشت، کتاب کیمیای سعادت امام محمد غزالی بود. نمی دانم شاید هم این کتاب از آن برادر طلبه ام بود که پس از چندی تحصیل در حوزه علمیه قم به ضرورتی عازم لندن شد و بنا داشت یک ماهی بماند و به ایران بازگردد. اما این طلبه بیست و یک  ساله رفت و دیگر نیامد و کتابخانه اش به کتابخانه پدرم ملحق شد.  به هر حال، من گاه و بیگاه سراغ این کتابخانه می رفتم و یکی از کتاب هایی که بسیار تورقش کردم در همان عالم کودکی و نوجوانی، همین کتاب مستطاب بود. گفتم گاه و بیگاه؛ بیگاهش را از آن رو گفتم که اتفاقا آن اوقات که مثلا امتحانی داشتم و حوصله ای برای مطالعه کتاب درسی نداشتم، بیشتر سراغ این کتابخانه می رفتم و خود را به طور جدی(!) مشغول تورق کتاب ها می کردم برای فرار از هول امتحان یا مثلا تراشیدن توجیهی معقول برای نخواندن.  بعدها دیدم که این مکانیسمی است که اگر نگویم همه، دست کم اکثر دانش آموزان و دانشجویان برای فرار از کار اجباری مطالعه پیش از امتحان به کارش می گیرند. شاید شما هم تجربه اش کرده اید: وقتی کار مهمی پیش رویتان دارید برای انجام دادن، یک باره به یاد همه کارهای نیمه تمام و دغدغه های فراموش شده تان می افتید و مثلا شروع می کنید به کمک کردن به دوستی قدیمی یا نوشتن خاطرات دوران کودکی یا هر کار دیگری غیر از آن کار که باید مشغولش شوید.

همین فرار از مرور صدباره برخی از کتاب های خشک و بی روح دوره دبستان و راهنمایی مرا نشاند در محضر بسیاری از بزرگان، که مهم ترینشان خیام و غزالی بودند. خیام هم از آن رو که پدرم نسخه نفیس رباعیات خیام به همراهی مینیاتور بهزاد و برگردان انگلیسی فیتز جرالد و یکی دیگر به فرانسه را به یادگار گرفته بود از جایی، و این خم شراب مردافکن گوشه ای، نه در صدر کتابخانه نشسته بود.

درازگویی شد. بروم سراغ امام محمد غزالی و کتاب کیمیای سعادت. بعدها که اندیشه ها و جلسات عبدالکریم سروش سخت دل مشغولم کرده بود، نام و یاد غزالی دیگر بار، این بار، البته متفاوت، در دل و جانم نشست. مدتی هم کتاب تهافت الفلاسفه او را می خواندم به قصد ورزیده شدن ذهنم در مطالعه متون عربی.

دو هفته پیش بود که دانلود کتاب کیمیای سعادت او در اینترنت برایم ممکن شد و شروع کردم به خواندن این کتاب عزیز و دوست داشتنی. بوی کتابخانه پدرم و اتاق رؤیاهای کودکی ام می توانست تا آن سوی خلسه ام ببرد. اما نبرد. مشامم چنان از عطر معانی کتاب آکنده شد که فراموش کردم همه چیز را و همه کس را. در پی سال ها دویدن بی حاصل یا توأم با فایده، تشنه ام و این کتاب، عجیب این عطشم را پاسخ گفت.

در کشوری بس دور از زادگاه خودم و غزالی و در پس دیواری به قطر ده قرن، باز خود را مخاطب غزالی یافته ام. هر شب غزالی و من می نشینیم زانو به زانوی هم، و او می گوید برایم آنچه برای شنیدنش سال ها و سال ها دویدم. این روزها غزالی برایم از همه کسانی که در عمر خود تلمذشان کرده ام زنده تر است و نزدیک تر.

روحش را می ستایم و به پاس همه این شب ها به جان منت پذیرم و حق گزارم.   

  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:25  توسط محمدحسین صبوری  |